●
در ستايش احمد شاملودر كار خود
به ذات خدا میماند
يعنی
كه هر چهرا كه میبايد
میداند؛
و هرچه را كه میخواهد
میتواند
چون ابر بر قلّهها
خيمه میزند.
چون ببر
بر پرتگاهها
گردن میافرازد.
میخواهد
در گيسوان ماه
چنگ بيندازد
پا برنهاده
پنداری
بر شانههای باد.
از برجهيدن
نمیهراسد
و درهها و افتادن را
نيز
میشناسد.
افتادگان
- كه ما باشيم-
را،
به دامنهی رفتارش،
بر خود پذيراست؛
و بر ستيغ خويش،
اما،
همچون ستيغ،
با خود
تنهاست.
زشت و دروغ را
به گوهر
دشمن میدارد:
زيرا كه شاعر است؛
و شعر،
در گوهر خجستهاش، از خانوادهی
زيبايیست:
مانند هرچه ديگر
از نيك و راست.
بيرون شعر،
اما،
جهان جانش
خار هم دارد،
مار هم دارد.
در چنتهی مهارت استاد پيش رفتن "در
قلمرو ِ نام".
ترفندهای ناخوش هم هست،
بدبختانه؛
و رستم كلام
سهرابكش هم هست.
اما نه!
سختگير نباشيم.
دريادل است او،
دل او درياست،
و
دريا تلاطم هم دارد.
و "غول زيبا" راست میگويد:
او به راستی غولی زيباست:
و غول
-نوع زيبايش نيز-
البته شاخ و دم هم دارد.
و غول شاخ هم میزند:
اين روشن است:
به ويژه وقتی
تاريخ را نيز
چيزی
در حدود دم خود
خيال كند:
كه ناگزير است او را
دنبالهوار
دنبال كند،
اما نه!
شيطنت نكنم.
در كار شعر،
وقتی كسی خداست،
البته حق دارد
تاريخ شعر را قلمرو خود بشمرد:
چندان كه،خوش اگر داشت،
ويرايشگروار،
پروندهی حميدی شاعر را كه هيچ،
نام من و تبار شاعرانیام را نيز
از برگهای خواندنی فصل روزگار شما بسترد.
و راستش اين است،
گفتم،
كه شعر،
در ذات خويش، خواهر زيبايیست:
مانند هرچه ديگر
از نيك و راست.
و او
به شكل شعر خودش میماند:
به شكل شعر خودش،
زيباست.
غولآسا
زيباست.
و
ما نيز میشود كه از حضور بههنگام خود به جهان دم زنيم
زيرا كه او
معاصر ماست.
با نيك و بد
البته كار دارد:
هرچند
میخواهد،
حافظانه،
خودش را باشد
و،
تا میتواند،
حافظانه،
خودش راست.
جهان،
در آينهی جانش،
نظام كاملی از واژهست:
و واژه
در دهانش
تيراژهست:
-خدای من!-
رنگينكمان شستهای از آفتاب پس از باران،
هفتاد رنگ نيز بيشترش
در نهاد
از قالیی شگرف بفت بهاران.
در آسمان پوچیی ما
يك كهكشان روشن
معناست:
خورشيدیی از همارهی سنت
در كانونش؛
بسيار و يك ستارهی نوآوری
چرخنده و دمنده به پيرامونش.
و بر زمين عشق
پا استوار دارد.
و در كجای جنگل بيداری
آلونكی بنا كردهست
از عطر ياس و
رخشهی الماس:
تا رهروان گستردههای شدن،
از هر كجای رنج كه میآيند،
لختی در آن بياسايند.
در چندمين قرارگاه از تاريخ اين تكامل
بیخستگی،
بیهيچ بستگی،
يك شب
مهمان قهوهخانهی دنياست.
به شكل شعر خودش میماند:
آری،
زيباست.
غولآسا زيباست.
و
ما نيز میتوانيم از حضور به هنگام خود
به جهان دم زنيم:
زيرا كه او
معاصر ماست.
لندن – سوم آوريل 1991 اسماعيل خوئی
فايل word (با فونت نازنين)
به نام زيتون به کام دوستان!
چند وقت پيش به زيتون عزيز قول داده بودم که شعری را که اسماعيل خوئی سالها پيش برای آقای شاملو سروده است را برایاش در وبلاگام قرار دهم. چون شعر بلند بود و تايپ کردناش دشوار و ضمنا من مجلهیی (چاپ آمريکا) که اين شعر در آن برای اولينبار چاپ شده بود را نمیدانم کجا گذاشتم و پيدایاش نمیکردم کار به تاخير افتاد تا اين که چند روز پيش در اين باره با پسرم صحبت میکردم گفت اين شعر در کتاب "شاعر شبانهها و عاشقانهها[1]" آمده ترديد کردم که اجازهی چاپاش را داده باشند اما حق با او بود قرار شد در مقابل دريافت صفحهیی پانصد تومان آن را برایام تايپ کند اما وقتی شنيد برای برای زيتون میخوام چون با وبلاگ خوب زيتون آشناست از خير گرفتن پول گذشت و گفت قابل آقای شاملو و زيتون رو نداره!
اولين بار با دوستی که صدای بسيار غرا و خوبی دارد پيش آقای شاملو رفته بوديم که دوست ديگری اين مجله را از آمريکا آورده بود. دوستام شعر را برای آقای شاملو خواند. آقای شاملو سراغ اسماعيل را گرفت و گفت چه کار میکنه… نمیخوام از صحبتهای اونروز حرفی بزنم راستاش رو بخواهيد عادت نداشتم يادداشت بردارم چون به نظرم فضاها خصوصی بود و من هم عادت به ثبت لحظههای خصوصی ندارم حال هم نمیتونم چيزی از حافظه نقل کنم چون ممکنه اشتباه کنم و ذهنيت خودم را به جای تاريخ تحويل دوستان بدم.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - شاعر شبانهها و عاشقانهها، چاپ 1381، ص 485