<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>Spectre شبح</title>
<link>http://www.shabah.info/</link>
<description>وبلاگی در باره زنده‌گی عشق و مبارزه</description>
<language>en</language>
<copyright>Copyright 2008</copyright>
<lastBuildDate>Sat, 08 Mar 2008 12:12:48 +0330</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=3.2</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

<item>
<title>بیانیه کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ) در گرامی داشت 8 مارس روز جهانی زن</title>
<description><![CDATA[<p><a href="http://penlog.blogspot.com/2008/03/8.html">بیانیه کانون وب لاگ نویسان ایران</a></a>(<a href="http://penlog.blogspot.com/">پن لاگ</a>) در گرامی داشت 8 مارس روز جهانی زن <br />
کانون وبلاگ نویسان ایران- پن‌لاگ ضمن گرامی داشت 8 مارس روزجهانی زن، از جنبش‌ آزادی ‌خواهی و برابری طلب ‌زنان جهان و به ویژه زنان ایران پشتیبانی می‌کند.</p>

<p>صدمین سالگرد 8 مارس روزجهانی زن در شرایطی فرا می‌رسد که زنان یعنی نیمی از شهروندان در ایران،هنوز هم مطابق سیاستهای رسمی و قوانین جمهوری اسلامی موجود درجه دو محسوب می‌شوند و در طی سال‌های گذشته به طور سیستماتیک مورد تحقیر، خشونت و سرکوب دولتی قرار گرفته‌اند. اما علی رغم همه فشارها و ستم‌کشی جنسیِ تحمیلی دولتی و غیر دولتی، زنان در عرصه‌های اجتماعی همچون: زنان کارگر، کارمند، معلم ، پرستار، دانشجو، گروه‌های هنری فرهنگی و تحقیقی درگیر مبارزه‌ای بی وقفه هستند و در شرایط نامناسب اجتماعی بکار و فعالیت می‌پردازند. در سالهای اخیر حرکت زنان در 8 مارس با وجود سرکوب شدید، گویای واقعیت مبارزه حق طلبانه و آزادی خواهانه زنان جامعه ایران است.</p>

<p>تضاد آشکار بین نیاز های فرهنگی،اقتصادی،آموزشی،اجتماعی ،حقوقی زنان و قوانین و امكانات موجود باعث محرومیت سیستماتیك و مداوم زنان مطابق قوانین شرعی و قانونی كشور می‌شود.</p>

<p>مرگ مشکوک زهرا بنی یعقوب در بازداشت، ابلاغ حکم اعدام به سه زن بی پناه در روزهای اخیر، سنگسار دختری 14 ساله بدست پدری متعصبِ و کوردل و سرکوب روزانه فعالین این عرصه که شمار بسیاری از زنانِ آزادی خواه و برابری طلب را در اسارت رژیم جمهوری اسلامی قرار می‌دهد، نمایشی ازبی حقوقی آشکار زنان در ایران است. ابعاد ظلم و نابرابری حقوقی و اجتماعی زنان در کشورهایی نظیر ایران آنچنان گسترده است که انعکاس رویدادهای بی حقوقی زنان جهان فرصت دیگری طلب می‌کند.</p>

<p>كانون وبلاگ نویسان ایران (پن لاگ) توجه سازمان‌‌ها و نهادهای جهانی مدافع حقوق بشر را به پایمال شدن مداوم و برنامه‌ریزی شده‌ی حقوق زنان در ایران جلب می‌کند. كانون وبلاگ نویسان ایران (پن لاگ) خواستار نابودی هرگونه خشونت دولتی و غیردولتی علیه زنان در قوانین زن ستیز دولت جمهوری اسلامی و التزام دولت ایران به حقوق اولیه انسانی مندرج در منشور بین‌المللی حقوق بشر سازمان ملل متحد است.</p>

<p><a href="http://penlog.blogspot.com/">کانون وبلاگ نویسان ایران- پن‌لاگ<br />
http://penlog.blogspot.com</a></p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002826.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002826.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Sat, 08 Mar 2008 12:12:48 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>یعقوب مهرنهاد</title>
<description><![CDATA[<p><a href="http://10bahman.blogfa.com/" target="_blank"> <img src="http://bp3.blogger.com/_Au3eqUwMXFs/R72Ithd6MnI/AAAAAAAAAgU/Hckb43G7IXM/s200/yaghob.jpg" border="0"></a> <a href="http://yaghubmehrnahad.blogspot.com/" target="_blank"> <a href="http://10bahman.blogfa.com/" target="_blank"> <img src="http://bp3.blogger.com/_Au3eqUwMXFs/R72Ithd6MnI/AAAAAAAAAgU/Hckb43G7IXM/s200/yaghob.jpg" border="0"></a> <a href="http://yaghubmehrnahad.blogspot.com/" target="_blank"> <a href="http://10bahman.blogfa.com/" target="_blank"> <img src="http://bp3.blogger.com/_Au3eqUwMXFs/R72Ithd6MnI/AAAAAAAAAgU/Hckb43G7IXM/s200/yaghob.jpg" border="0"></a> <a href="http://yaghubmehrnahad.blogspot.com/" target="_blank"></p>

<p><br />
<a href="http://penlog.blogspot.com/">اعتراض کانون وبلاگ نویسان ایران به بازداشت ابراهیم مهرنهاد برادرِ یعقوب مهرنهاد</a></p>

<p><a href="http://yaghubmehrnahad.blogspot.com/2008/02/blog-post_2907.html">اعتراض فدراسیون بین المللی حقوق بشر و سازمان جهانی مبارزه با شکنجه به صدور حکم اعدام برای یعقوب مهرنهاد</a> </p>

<p><a href="http://siprisk.blogspot.com/2008/02/blog-post_8900.html">یعقوب مهرنهاد را آزاد کنید</a></p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002825.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002825.php</guid>
<category>سياسی</category>
<pubDate>Fri, 29 Feb 2008 21:39:40 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>تلخ و شیرین</title>
<description><![CDATA[<p><a href="http://10bahman.blogfa.com/" target="_blank"> <img src="http://10bahman.blogfa.com/Photo/1/10bahman.jpg" border="0"></a> <a href="http://10bahman.blogfa.com/" target="_blank"> <img src="http://10bahman.blogfa.com/Photo/1/10bahman.jpg" border="0"></a> <a href="http://10bahman.blogfa.com/" target="_blank"> <img src="http://10bahman.blogfa.com/Photo/1/10bahman.jpg" border="0"></a></p>

<p>این روزها هر چه می‌شنویم خبر تلخ است و بس! دانشجویان دربند هستند. دانشجوی سنندجی  ابراهیم لطف الهی  زیر شکنجه کشته می‌شود. نشریات بیشتری توقیف می‌شو.د و مجله زنان بعد از ۱۶ سال فعالیت توقیف می‌شود.</p>

<p>این روز ده بهمن را به عنوان روز حمایت وب‌لاگ‌ها از دانشجویان دربند اعلام کرده‌اند. امیدوارم اعتراض یک‌پارچه وب‌لاگ‌نویسان بتواند کمکی برای این دانشجویان دربند باشد و تا قبل از آن که مانند ابراهیم‌ها زیر شکنجه جان دهند یا آثار روحی روانی این شکنجه‌ها را تا پایان عمر تحمل کنند. آزاد شوند.<br />
برای این که کامتان شیرین شود تا تاب این تلخی‌ها را بیاورید. داستان طنزی را که در تاکسی شنیدم و این روزها نقل مجالس مردم شده است را برای‌تان می‌نویسم. <br />
همین چند روز پیش در آستانه انتخابات شکوهمندی که در پیش است. برای نشان دادن اتحاد بین جناح‌های مختلف و هم‌بسته‌گی مردم و مسئولین جناب رئیس جمهور احمدی‌نژاد، سرکار خانم فاطمه رجبی و شیخ اصلاحات جناب حاج‌آقا کروبی به همراه نماینده بازی‌گران سرکار خانم هدیه تهرانی برای افتتاح خط جدید مترو  سوار مترو می‌شوند. از آن ‌‌جایی که هر افتتاحی در این سرزمین آریایی-اسلامی تبدیل به افتضاح می‌شود در اولین تونل برق سالن می‌رود و همه جا در تاریکی فرو می‌رود. در میان تاریکی نخست صدای بوسه و سپس صدای سیلی شنیده می‌شود و مترو از تونل بیرون می‌آید. احمدی‌نژاد سعی می‌کند با دست، صورت سرخ شده اش را بپوشاند و مضلومانه و بی‌گناه به اطرافیان‌اش نگاه می‌کند. هیچ‌کس حرفی نمی‌زند اما همه در ذهن‌شان غوغاست و دارند با خود فکر می‌کنند:<br />
فاطمه رجبی: آخ‌آخ محمود تو هم! می‌خواستی هدیه تهرانی را ماچ کنی!  بشکنه دست زنیکه سلیطه! <br />
هدیه تهرانی:هه‌هه، این احمدی‌نژاد گاگول می‌خواسته منو ببوسه اشتباهی فاطی را بوسیده اونم با سیلی زده تو گوشش. عحب دست زمختی هم داره.<br />
احمدی‌نژاد:اوه اوه، یک پدری ازت دربیارم حاج مهدی! این ضعیفه نجیبه را می‌بوسی اونم فکر کنه تو که پیری و حال بوسیدن نداری حتما جوان خوش‌سیمایی مانند من بوسیدمش سیلی تو گوش من بزنه! اما این ضعیفه اصلا هم ضعیف نیست چه دست بزنی داره مثل این که اونم از خودمان است.<br />
و در این میان کروبی خودش را به خنگی زده است و دارد سقف را نگاه می‌کند و منتظر است باز مترو داخل تونل شود و او صدای بوسیدن در بیاورد و سیلی محکمی به گوش جناب احمدی‌نژاد بنوازد و دل‌اش خنک شود.</p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002821.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002821.php</guid>
<category>طنز</category>
<pubDate>Tue, 29 Jan 2008 21:52:36 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>.تلویزیون درخشان و حسین هسته‌یی</title>
<description><![CDATA[<p>تلویزیون روشن کردن در این روزها زهره شیر می‌خواهد که ما نداریم اما نمی‌دانم چرا ساعت ۸ امشب تلویزیون را روشن کردم که چشم‌تان شب بد نبیند! دیدم جناب حسین خان درخشان خودمان بر صفحه‌ی تلویزیون برادران‌مان نقش بسته است! بله خود جناب حسین درخشان و شبکه هم شبکه‌ی خبر و اخبار ساعت ۲۰. تلویزیون داشت فرمایشات گوهر بار جناب درخشان را در حمایت از انرژی هسته‌یی بیان می‌فرمودند! دنیای که کندی‌اش بوش باشد و چه‌گواری‌اش احمدی‌نژاد خب مسلما تحلیل‌گر سیاسی‌اش هم باید جناب درخشان باشد. یاد جناب مدرس و سخن گوهر بارش که سیاست ما عین دیانت ماست به‌خیر! احتمالا انرژی هسته‌یی‌مان هم مثل گاز لوله‌یی‌مان بی‌رمق از آب درمیآید آقای درخشان مجبور می‌شوند با درخشش خودشان سوخت اتمی تهیه کنند.<br />
خلاصه باز انتخابات شد و بازار قرمساقی پررونق و تنور نان به نرخ روز خوری گرم! یک پیتزای قرمه‌سبزی کم است که باید از اولین کیوسک ابتیاع کنیم. اجرتون با سید الشهدا بذارید اگه قرار ما برگردیم و خاطرات نشخار کنیم بعد انتخابات خدمت برسیم</p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002817.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002817.php</guid>
<category>طنز</category>
<pubDate>Thu, 17 Jan 2008 23:33:02 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>تولد برفی!</title>
<description><![CDATA[<p>مدتی است می‌خواهم بیایم اینجا چیزی بنویسم... وقتی دانش‌جویان گروه گروه به بند کشیدند وقتی  جوانانی را به بهانه اوباش و خشن بودن با اوباشی‌گری تمام و خشونتی بی‌مرز  به قتل رساندند،  یا طرح مبارزه با پوشیدن چکمه توسط خانم در طرح مبارزه با حجاب زمستانی‌شان،  یا سال میلادی جدید... اما نه این که مدتی بود چیزی ننوشته بودم می‌گفت باشد وقتی دیگر تا این که امروز ایمیل دوستی متوجه‌ام کرد که ام‌روز سال‌گرد تولد شبح است و گفتم خب این شد بهانه‌یی برای عرض سلام و تجدید دیدار...<br />
دل‌ام برای تمامی دوستان خوب و نازنین‌ام تنگ شده است. حتما می دانید که دولت فخیمه زیر بارش برف له شد و بخشی وسیعی از ایران دو روز تعطیل شد!  امیدوارم در این روزها که برف تهران را به تعطیلی کشانده است بتوانم این‌جا بیایم و با دوستان چاق سلامتی کنم...<br />
روزگار همان‌جور است که بود در سویی مبارزه در جریان است و در سویی سرکوب‌گران؛  اما زنده‌گی روبه‌پیش است و توقف ناپذیر رو به جلو پیش‌روی می‌کند و من امیدوارم‌تر از همیشه دست بر چشمان سایه‌بان کرده‌ام و به دوردست‌هایی که دیگر دردست‌رس می‌نماید چشم دوخته‌ام.</p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002810.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002810.php</guid>
<category>شخصی</category>
<pubDate>Sun, 06 Jan 2008 23:45:00 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>ارنستو چه گوارا در جهان وارونه</title>
<description><![CDATA[<p>خیلی تصادفی تلویزیون را روشن کردم. یعنی راست‌اش را بخواهید تلفن کنارم نبود که زنگ بزنم ۱۱۹، تلویزیون را روشن کردم ببینم ساعت چند است. پایین صفحه دنبال ساعت می‌گشتم که دیدم نوشته فرزند ارنستو چه گوارا! سرم را بالا آوردم و دیدم بعله خان میان سالی روی مبل نشسته است و مجری تلویزیون با انگشتر عقیق و ریش تنک مکش‌مرگ‌ما ساعات ملکوتی نزدیک شدن به اذان مغرب و گشودن روزه‌ی روزه‌داران دارد با فرزند چه ‌گوار مصاحبه می‌کند. زنی خندان و انقلابی که در چهار ساله‌گی پدرش او را ترک کرد تا دنیا را نجات دهد و او را کشتند تا دنیا نجات پیدا نکند! داشت تعریف می‌کرد که پدرش کوبا را ترک کرده بود و دو سالی در کوبا نبود و بعد برای چند روز مخفیانه برگشته بود تا به بولیو.ی برود و یک شب را به‌خانه آمده بود با چهره‌یی مبدل به که آن زمان حدود پنج سال داشت نگفته بودند که پدرش بازگشته است هنگام بازی دخترک زمین می‌خورد و سرش مجروح می‌شود و ارنستو او را بغل نی‌کند و نوازش می‌کند و چیزی در گوش‌اش زمزمه می‌کند و او را زمین می‌گذارد و دحترک پیش مادرش می‌رود و می‌گوید می‌خواهم رازی را بگویم... این آقا عاشق من شده... <br />
نمی‌دانم دختر ارنستو می‌داند در سرزمینی دارد از پدرش یاد می‌کند که حکام‌اش همین «آزادی‌خواهان ضد امپریالیستی» که او دعوت کرده‌اند به ایران بیاید روزی به جرم داشتن عکس چه‌گوارا صاحب عکس را به جوخه‌ی تیرباران می‌سردند؟ دنیای وارونه‌ی کثیفی شده است دنیای که به لجن مال کردن انسان‌های زنده بسنده نمی‌کنند افسانه‌ها و استوره‌های‌اش را از گور در می‌آورند و به لجن می‌کشند. یک آن با خود تصور کردم این هم مانند صدها مصاحبه‌یی است که تا کنون از تلویزیون پخش شده مصاحبه زندانیان شکنجه شده که جلوی دوربین آمده اند و دارند اعتراف می‌کنند...<br />
شاید همین خوب باشد... شاید دوران افسانه‌ها و اسطوره‌ها به‌سر آمده باشد و جهان گامی به جلو گذاشته است... <br />
به هر حال حرف زیبایی از دهان دختر چه شنیدم او گفت پدرش می‌گفت روزی خواهد آمد که دگر ما فراموش می‌شویم... و البته منظور او این بود که برابری و آزادی جهانی می‌شود و دیگر نیازی به آزادی‌خواهان نیست...<br />
جهان بدجوری وارونه شده است...</p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002802.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002802.php</guid>
<category>سياسی</category>
<pubDate>Wed, 26 Sep 2007 18:52:00 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>گلستان لیلی</title>
<description><![CDATA[<p>کتاب‌هایی هستند که فقط کتاب‌اند و کتاب‌هایی هستند که چیزی بیش از کتاب‌اند خود زنده‌گی‌ اند. دی‌روز تب داشتم، هنوز هم دارم،  سرما خوردم. زودتر از معمول آمدم خانه. قرص جوشان ویتامین ث‌یی داخل لیوان آبی انداختم تا عمل بیاید دو تا قرص استامینوفن کدئینه و یک لوراتادین انداختم داخل دهان‌ام و محتویات لیوان را سرکشیدم. لباس گرم پوشیدم، کولر که خاموش بود اما پنجره اتاق خواب باز بود که بستم و پرده‌ها را کشیدم و رفتم دراز کشیدم روی تخت و سریدم زیر پتو کورمال کورمال از کنار تخت کتابی از میان کتاب‌هایی که چند روز پیش خریده بودم برداشتم و چراغ بالای سرم را روشن کردم و شروع کردم به خواندن. کتاب ساده‌یی که خواندن‌اش تمرکز زیادی نمی‌خواست تازه می‌دونستم که به صفحه‌ی دوم نرسیدم چشمام گرم می‌شه و خواب‌ام می‌برد. کتابه لیلی گلستان بود از مجموعه تاریخ شفاهی. خواندن در مورد این خانواده‌ی سرشناس که پدر و دختر و پسر و داماد هر کدام به‌نحوی مشهور هستند و جنجالی برای‌ام جالب بود. صفحه‌ی اول جذاب بود و صفحه‌ی دوم چشم‌هایی‌ام گرم شد اما حیف‌ام آمد ببندم مقاومت کردم و ادامه دادم به نیمه رسیده بود که کتاب را کنار تخت گذاشتم و چراغ را خاموش کردم اما افاقه نکرد بعد از غلت سوم چراغ را روشن کردم و کتاب را دست گرفتم و خواندم و خواندم تا نقطه‌ی پایان که دیگر شب شده بود. بالش‌ام خیس خیس بود از عرق و صورت‌ام از اشک... دوستی که برای معالجه به پاریس رفته بود از پاریس برگشته بود و باید می‌رفتم به دیدارش دل‌ام برای‌اش خیلی تنگ شده بود و حالا با این تب و این چشم اشک‌آلوده و این سر منگ از قرص باید راه می‌افتادم که افتادم. کم کم دوستان دیگر آمدند و بحث داغ و پرحرارتی در گرفت. در اوج بحث به صرافت افتادم که دوستی قرار است امشب به میلان برود و من باید می‌رفتم بدرقه‌اش اما تازه بحث به‌جای حساس رسیده بود که سرانجام دل‌کندم و راهی شدم. ساعت دوازده و نیم بود تا برسم به فرودگاه از یک نیمه شب گذشته بود پروازش ساعت ۳ بود. برای مدت طولانی می‌رفت و خانواده و دوستان به بدرقه‌اش آمده بودند. همسر یکی از دوستان نزدیکم بود. تازه ازدواج کرده‌اند زوج جوان و نازنینی هستید هنگام خداحافظی دوست‌ام اختیار از کف داد و در آغوش همسر جوان‌اش های‌های گریه کرد... ساعت سه بود که از فرودگاه بیرون زدیمو با دوست‌ام و دو دوست دیگر... گفتیم کجا بریم که جای شما خالی رفتیم کله‌پاچه بخوریم اولین جای که رفتیم خیلی شلوغ بود و گفت تمام کردیم و فقط مغز و پاچه داریم. راهی شدیم به دنبال کله‌پاچه‌گی دیگر... من راننده‌گی می‌کردم منگ و غمگین و سرخوش... باید می‌جنبیدیم چون ساعت ۴ و نیم اذان صبح را می‌دادند و خوردن و نوشیدن ممنوع می‌شد. من پاچه و گوشت و چشم سفارش دادم که خیلی خوب بود یه کاسه آب و.مغز هم تلیت کردم و خوردم. روز قبل ناهار نخورده بودم و شام هم فقط یه کاسه آش و چند تا دلمه برگ مو خورده بودم برای همین کله‌پاچه چسبید. بعد با آن دو دوست خانه آمدیم. فیلمی داخل دستگاه ویدئو گذاشتم. همه خواب‌شان برد. فیلم کوتاه ۴۵ دقیقه‌یی بود. تمام که شد. چراغ‌ها را خاموش کردم و دوستان غش کرده در هر گوشه را رها کردم و به اتاق خواب رفتم. ساعت حدود ۵ صبح بود و حدود ۱۵ ساعت از زمانی که برای خوابیدن داخل تخت رفته بودم می‌گذشت و من هنوز پلک به هم نزده بودم. باید چیزهایی را می‌خواندم و برای فردا (امروز پنج‌شنبه) آماده می‌کردم.ده صفحه‌یی که خواندم دیگر پلک‌هام بر هم پلکیدند و خواب‌ام برد و ساعت ده صبح با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. هنوز تب دارم و هنوز در فکر کتاب گلستان هستم. گفتم بنشینم برای شما بنویسم هم از این بیست و چهار ساعتی که بر من گذشت هم از لیلی گلستان. دو قسمت کتاب که اشک از چشم‌های‌ام سرازیر کرد را می‌نویسم. اشک اول درک وضعیت خفت‌باری بود که بارها در آن قرار گرفته‌ام و برای خودم برای خانم گلستان و برای تمام کسانی که در این سال‌ها تحقیر شدند گریستم. اما اشک دوم اشک شوق بود. اشک هم‌بسته‌گی و مبارزه. روده درازی کردم سخن کوتاه می‌کنم و از زبان خانم گلستان می‌نویسم.<br />
"قرار بود نمایشگاه نصرالله کسراییان باشد... که از ارشاد زنگ زدند گفتند شما مجوز ندارید و حق ادامه کار ندارید... نامه‌یی به در گالری زدیم که مجوز به ما ندادند... هر روز می‌رفتم به اداره‌ی مربوطه و هر روز مامور مربوطه مرا به اتاقش راه نمی‌داد. من ساکت و مضلوم! گوشه‌ی راهرو می‌نشستم. بی‌اعتراض. تا بالاخره به من گفت باید کارنامه‌ی کاری‌ات را بیاوری. من تو را نمی‌شناسم. خوب حق هم داشت که نشناسد. اصلا توی باغ هنر و فرهنگ نبود! رفتم شش صفحه‌ی امتحانی را از کارنامه‌ی کاری‌ام پر کردم! و دوباره رفتم پهلوی او. نشستم روبه‌رویش و او هم شروع کرد به مطالعه‌ی "من". همانطور که ساکت داشت می‌خواند و گاهی هم سر تکان می‌داد، من یک‌باره بغض کردم. حس کردم چه کسی دارد کارنامه‌ی من را می‌خواند و چه کسی باید من را تایید کند؟ و گریه‌ام گرفت- امان از این گریه که هرگز دست از سرم بر نمی‌دارد- آرام اشک می‌ریختم...." (۸۹-۹۰)<br />
"خاطره‌ی دیگر از نمایشگاه پرستو فروهر بود. دختر داریوش و پروانه فروهر که در فتل‌های زنجیره‌ای کشته شده بودند. <br />
پرستو پیش از این نمایشگاه موفقی در گالری گلستان داشت و حالا باید نمایشگاه دیگری برگزار می‌کرد. به همین خاطر یک هفته قبل از نمایشگاه از المان به تهران آمد تا کارها را قاب کند. قرار بود شب کارها را به دیوار گالری بیاویزیم و فردا هم نمایشگاه افتتاح شود. صبح تلفن خانه‌ام زنگ زد و صدایی گفت فردا نمایشگاه خانم فروهر نباید برگزار شود. من نپرسیدم که طرف صحبتم کیست، چون می‌دانستم جواب درستی نمی‌شنوم. گفتم ایشان پیش از این نمایشگاه داشته‌اند و مشکلی نداشتند. صدا گفت خودشان اصلا مشکلی ندارند،‌ اما آثارشان نباید ارائه شود. و تلفن قطع شد. من ماندم و تاپ‌تاپ دل و یک تن یخ‌کرده و سرد. تا عصر مثل مرغ سرکنده بودم با هزار سوال بی‌جواب.<br />
عصر پرستو آمد تا کارها را بیاویزد. فارغ از تمام اتفاقات. قصه را برایش گفتم. مثل همیشه بسیار منطقی جواب داد که هر چند نمی‌دانیم چه کسی بوده،‌ دشمن؟ همسایه‌ی بدنهاد؟ آدم مردم‌آزار؟‌ یک شوخی زشت؟... اما اشکالی ندارد نمایشگاه نمی‌گذاریم.<br />
من مخالفت کردم با این استدلال که:‌این همه آدم دعوت کرده‌ایم و با وضعیت و موقعیتی که داری اگر نمایشگاه نگذاری بیشتر سر و صدا می‌شود و مشکل‌ساز خواهد بود. باید یک فکر منطقی کنیم. نیم ساعتی همه‌مان به مثال مسجحمه‌ی متفکر رودن در سکوت به فکر فرو رفتیم. </p>

<p>تا جرقه‌آی در مغز من درخشید!<br />
صدا گفته بود هنرمند مشکل ندارد و آثار مشکل ندارند. پس نمایشگاهی می‌گذاریم بدون آثار! حیرت‌زده گفت یعنی چه؟‌گفتم عکس‌ها را از قاب بیرون می‌آوریم و قاب خالی را آویزان می‌کنیم.<br />
پس... سی و پنج قاب خالی را به دیوار آمیختیم. <br />
شروع کردم نورها را تنظیم کردن،‌شماره‌های قاب‌ها را چسباندن و بعد فهرست قیمت درست کردیم. مثل همیشه و هر نمایشگاه عادی دیگر. و پرستو همچنان مات و مبهوت مرا نظاره می‌کرد.<br />
فردا شد گالری و کوچه پر از تماشاچی و همه حیران تا نیم‌ساعت همه حیران بودند و بعد... اتفاقی که می‌دانستم می‌افتد افتاد.<br />
مردم شروع کردند به خریدن قاب‌ةای خالی! و تمام را خریدند. <br />
این هم از این دنیای غریب و جالب." (لیلی گلستان صفحه‌ی ۹۲-۹۳)<br />
<strong>پی‌نوشت:</strong> این لینک‌ها را ببینید بد نیست.<br />
<strong><a href="http://www.radiozamaneh.org/literature/2007/08/post_393.html">نگاهی به کتاب «لیلی گلستان» از سری تاریخ شفاهی ایران </a><br />
<a href="http://pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=32">روايت شيرين ليلي گلستان از ليلي گلستان</a></strong><br />
</p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002792.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002792.php</guid>
<category>ادبيات</category>
<pubDate>Thu, 20 Sep 2007 13:57:36 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>گفت‌وگو در آیینه</title>
<description><![CDATA[<p>مهم نیست کجا هستیم و چه می‌کنیم. هر کجا که باشیم و هر چه بکنیم مهره‌یی در این دستگاه مخوف انسان کشیم. هر چه باهوش‌تر باشیم مهره‌ی حساس‌تری هستیم. این چرخی که با هر چرخش‌اش میلیون‌ها انسان را له می‌کند روی دوش ما سوار است. گریزی نیست. انسان بودن چون بیماری نادری چهره‌مان را کودن می‌کند. مبارزه برای ساختن جهانی انسانی بیش از این که ارزش باشد نوعی حماقت بنظر می‌رسد. چه‌گوارها فقط به درد تی‌شرت می‌خورند و گل‌سرخی‌ها و مهدی رضایی‌ها به تاریخ پیوسته‌اند. ریاکاری و دوروئی سکه‌ی رایج روز است و شرافت و آزاده‌گی سکه‌یی از رواج افتاده مربوط به عهد دقیانوس. در بدترین و یاس‌وارترین روزهای زنده‌گی‌ام از امید نوشته ام و از این که باید شعله‌ی امید به رهایی انسان را در دل زنده نگه‌داریم. از این که چون پیرمردان غروغر کنم و چون پیرزنان نفرین بی‌زارم. یادش بخیر شاملوی بزرگ روزی در این روزهای آخر که وضع جسمی‌اش بسیار بد بود و من با چشم‌های نم‌گرفته تماشای‌اش می‌کردم حرف به شرایط و روزگار کشید گفت ما چون جلبک‌هایی که در دهانه‌ی آتش‌فشان زنده‌گی می‌کنند باید شرایط دشوار را تاب بیاوریم و می‌گفت زنده‌گی می‌تواند تداوم یابد حتا در دهانه‌ی بی‌هوا و بی‌آب  آتش‌فشان. راست می‌گفت او تا دم مرگ به انسان امیدوار بود و به این که روزی زنده‌گی شایسته‌ی انسانی بر روی این کلوخ تی‌پاخورده جریان خواهد یافت.<br />
چه باید کرد؟ گاهی به هر لقمه غذایی که فرو می‌دهم خیره می‌شوم و می‌گویم این لقمه را به ازای تحمیق واستثمار چند انسان بدست آورده‌ام؟ باز با خودم می‌گویم سهم چندانی از این زمین نصیب نبرده‌ام که شایسته‌اش نباشم. <br />
به هر حال وضعیت چنین است که می‌بینید. روز چون گرگی پا از خانه بیرون می‌گذارم تا دست قاتلین برادران و خواهران‌ام را ببوس‌ام و برای نواله‌یی ناگزیر گردن کج کنم و شب پای مانیتور به چریکی آزادی‌خواه تبدیل شوم که قلب ارتجاع را هدف قرار داده است. و بعد نیمه شب هراسان از خواب بیدار می‌شوم این وجدان لعنتی خواب آرام را از چشم‌های‌ام می‌رباید. آیا به کاری که روز می‌کنم و حرفی که شب می‌زنم باور دارم؟ آیا شخصیت ریاکار و دورویی هستم که حرف‌ام با عمل‌ام در تضاد است؟ با خود می‌گویم چه کنم کجای زمین بروم تا در خدمت این هیولای ویران‌گر نباشم؟ به کدام حکومت در جهان امروز مالیات بدهم که گلوله نشود و جان انسانی را نگیرد؟ که رادیو و تله‌ویزیون و روزنامه و کتاب نشود و به تحمیق و استثمار مردم نپردازد...<br />
روزی زنده‌گی کردن در اینجا را انتخاب کردم همان روز می‌دانستم که دارم زنده‌گی در مردابی عفن را انتخاب می‌کنم. می‌دانستم اگر بخواهم زنده‌گی کنم. بخواهم سهمی از حیات اجتماعی کشورم به‌عهده داشته باشم بسی بوی لجن خواهم گرفت... اما شما نشان‌ام بدهید به کجای این جهان بروم که از کثافت انباشته نشده باشد. در مرداب نیلوفر هم که باشیم باز رنگ و بوی مرداب می‌دهیم.<br />
این‌ها را برای چه نوشتم؟ فقط برای آن که خشم و نفرت‌ام را روی صفحه‌ی کیبرد خالی کنم. برای خودم دادگاهی تشکیل دادم که متهم و وکیل و دادستان و هیئت منصفه و قاضی‌اش خودم بودم. دادگاهی که همیشه در سرم پرپاست و این‌بار این‌جا در معرض دید شما گوشه‌یی از آن را اجرا کردم. حالا می‌روم و با خیال آسوده سر بربالش می‌گذارم و می‌خواب‌ام و خواب‌های خوب می‌بینم. می‌دانم به قول شاملوی بزرگ، ما بدی کردیم اما بدی نبودیم. <br />
غبط می‌خورم به انسان‌های که روزی بر این کره زنده‌گی خواهند کرد بدون آن که حیات‌شان در رقابتی احمقانه و از خودبی‌گانه در گروی مرگ دیگری نباشد. انسان‌هایی که لقمه از دهان یک‌دیگر بیرون نمی‌آورند و گرگ یک‌دیگر نیستند. جهانی آزاد و برابر و انسانی.<br />
پی‌نوشت:<br />
الان که متن آپلود شده را دیدم تازه به صرافت افتادم که امروز ۱۷ شهریور است. انسان‌هایی که در این روز به خاک افتادند چه مومنانه نام آزادی را فریاد می‌زدنند... </p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002788.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002788.php</guid>
<category>شخصی</category>
<pubDate>Sat, 08 Sep 2007 00:16:28 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>به دار کشیدن قلم</title>
<description><![CDATA[<p>این که در بحشی از جهان هنوز حکم مرگ و قتل قانونی وجود دارد به خود‌ی‌ خود عجیب است اما این که انسانی را به دلیل نوشتن به مرگ محکوم کنند بیش‌تر به شایعه می‌ماند تا خبری واقعی اما متاسفانه شایعه‌یی در کار نیست و در ایران دو روزنامه‌نگار به مرگ محکوم شده‌اند.<br />
<a href="http://www.rsf-persan.org">در اطلاعیه خبرنگاران بدون مرز آمده است:</a><br />
«عدنان حسن پور روزنامه نگار هفته نامه ئاسو و و عبدالواحد (هیوا) بوتیمار همکار ئاسو و نشریه انجمن زیست محیطی سبزچیا ، در تاریخ ٢٢ خرداد در دادگاهی غیر علنی به اتهام "اقدام علیه امنیت ملی"، " جاسوسی" و "محاربه" محاکمه و در تاریخ ٢٦ تیرماه حکم صادره به خانواده و یکی از وکلایش آقای سیروان هوشمندی ابلاغ شده است. »<br />
و اکنون این دو روزنامه‌نگار دلیر که جرمی به‌جز نوشتن و احیانا "هویدا کردن اسرار" ندارند دست به اعتصاب غذا زده‌اند اعتصاب غذایی که از آن‌ ۴۸ روز می‌گذرد و دارد به روزهای بدون بازگشت نزدیک می‌شود و شرایط جسمی‌شان در وضعیت خطرناکی قرار دارد. اعتصاب غذا در زندان کشوری که نه حیثیت بین‌اللملی دارد و نه نشر آزاد اطلاعات در آن معنا دارد کاری بی‌هوده است و فقط مستمسکی دست کسانی که می‌خواهند زندانیان سیاسی مطبوعاتی را از میان بردارند. مگر اکبر محمدی نبود که با این دسیسه به قتل رسید.<br />
امیدوارم این دو روزنامه‌نگار شجاع به حرف خانواده‌های‌شان و آزادی‌خواهانی که خواستار شکستن اعتصاب غذای‌شان هستند عمل کنند و هرچه زودتر به اعتصاب غذای خود پایان دهند.<br />
خبرنگاران بدون مرز تومارهایی در حمایت از عدنان حسن‌پور و عبدالواحد (هیوا) بوتیمار تهیه کرده‌اند امضای این تومارها را فراموش نکنید.<br />
 <strong><a href="http://www.rsf-persan.org/article.php3?id_article=16299">برای لغو حکم اعدام عدنان حسن پور و هيوا بوتيمار امضا کنيد</a></strong><br />
<strong><a href="http://www.rsf.org/article.php3?id_article=15056&var_mode=calcul"> امضا کنيد-متن فرانسه </a></strong>  <br />
 <strong><a href="http://www.rsf.org/article.php3?id_article=15054">امضا کنید - متن انگلیسی</a></strong></p>

<p>با آرزوی آزادی تمام زندانیان سیاسی و مطبوعاتی و برچیده شدن بساط اختناق  و سلامتی و رهایی این دور رزونامه‌نگار این نوشته را به‌پایان می‌برم.<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002776.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002776.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Thu, 30 Aug 2007 08:45:32 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>خودتکراری</title>
<description><![CDATA[<p>دنبال چیزی در گذشته می‌گشتم در اویل شهریور یافتم‌اش با خود گفتم چه جالب همین روزها در دو سال پیش چه حال و هوایی داشتم و بعد به صرافت افتادم که می‌توانم متوجه شوم که سه سال پیش در این روزها چه حال و هوایی داشتم و این شد که تصمیم گرفتم مروری کنم به گذشته و روزی  در حوالی همین روزها را برای‌تان ردیف کنم. راستی اگر وب‌لاگ‌نویسی همین یک خوبی را هم داشته باشد خیلی خوب است. از هر سال نوشته‌یی در حوالی این روزها را انتخاب کرده‌ام که می‌آورم. چند پاراگراف  از اول متن را آورده‌ام دوستان دوست داشتند کلیک کنند و کل ماجرا را بخوانند.</p>

<p><strong>۱- پنج سال پیش در  سه شنبه، ۵ شهریورماه ۱۳۸۱ | August 27, 2002</strong><br />
<strong><a href="http://www.shabah.info/archives/2002_08.php">متنی عجیب در باره‌ی روزی روزگاری، زنده‌گی</a></strong><br />
ای بسا معنی كه از نامحرمی‌های زبان<br />
با همه شوخی مقیم پرده‌های راز ماند. (بی‌دل)<br />
هر چند در روستا به دنیا نیامده‌ام اما تمام دوران كودكی و نوجوانی و بخشی از دوران جوانی خود را در روستا و یا شهرهای بسیار كوچك زنده‌گی كرده‌ام. طبیعت بكر و مردمی دوست‌داشتنی آن‌چنان در روح‌ام تاثیر عمیقی گذاشت است كه هنوز بعد از سال‌ها وقتی به درختی می‌رسم می‌خواهم سر روی شانه‌اش بگذارم و آرام گریه كنم. در كودكی بالای بیدیی پیر و پیچ در پیچ خانه‌ی درست كرده بودم كه غار تنهایی‌ام بود. وقتی از همه‌ی دنیا دل‌تنگ و دل‌گیر بودم و هیچ ملجایی نداشتم، به آن غار تنهایی پناه می‌بردم در آغوش درخت مهربان آرام می‌گرفتم، و خواب‌ام می‌برد. </p>

<p><strong>۲- چهار سال پیش در سه شنبه، ۴ شهریورماه ۱۳۸۲ | August 26, 2003</strong></p>

<p><strong><a href="http://www.shabah.info/archives/2003_08.php">● کنوانسیون رفع همه‌ی اشکال تبعیض از زنان در دنیا و آخرت! </a></strong></p>

<p>آن کس که ز شهر آشنایی ست<br />
داند که متاع ما کجایی ست (نظامی گنجوی لیلی و مجنون)<br />
ماجرای پیوستن به کنوانسیون رفع کلیه‌ی اشکال تبعیض از زنان، از آن ماجراهای مضحکی است که اصلاح‌طلبان به دنبال آن هستند. جای هیچ چون‌وچرایی ندارد که مردان با زنان برابر نیستند و اساساً خلقتشان بر اساس نابرابری است هم‌آن گونه که برابری آدم‌ها با سایر حیوانات امری بعید و خارج از ذهن است؛ برابری مردان با زنان هم به همین اندازه دور از ذهن و بعید است. اصولا هدف خلقت، خلق مردان است و "زنان برای آرامش بخشیدن به مردان آفریده شده اند" و مردان نسبت به زنان "قوام" هستند. البته زنان پارسا و با ایمان موجب ارتقای مردان می‌شوند و "مردان از دامن زنان به معراج می‌روند" بعضی‌ها ممکن است بگوید روابط حقوقی بین مردان و زنان باید عادلانه باشد این‌ها متوجه نیستند که عدل یعنی هر چیزی سر جای خودش. مثلا اگر مقام آدم‌ها و گاوها یک‌سان شود این عین ظلم است. مبنای خلقت و در نتیجه مبنای شرع مقدس که بر اساس فطرت آدمی است بر تفاوت و برتری مرد استوار است نه بر برابری و مساوات. به هر حال نص صریح قرآن کریم و روایت معتبر متواتر آن‌چنان در این زمینه زیاد است که پذیرش خلاف آن یعنی نفی اسلام و کلیت‌اش.<br />
وقتی داشتم این مطالب را می‌نوشتم یاد ماجرای افتادم که چند سال پیش دوستی برای‌ام تعریف ‌کرده بود؛ می‌گفت: "از طرف اداره به سفر حج تمتع مشرف شده بودم و حاج‌آقای باصفای ساده دلی هم‌راه و هم‌اتاق‌ام بود. روز‌ی صحبت بر سر آخرت و بهشت و دوزخ شد و از آن‌جا که حاج‌آقا از اهل و عیال جدا افتاده بود و فیل‌اش یاد هندوستان کرده بود، بیش‌تر مایل بود از احادیث مربوط به بهشت بداند. از حوری‌هایی که مانند پونه‌ی خود رو کنار جوهای بهشتی می‌رویند، از حوری‌های که برق دندان‌شان از فرسنگ‌ها دیده می‌شود، از حورالعین و باقی احادیث مرتبطه که ناگهان وسط بحث یاد حاج خانم افتاد؛ در حالی که آب دهان‌اش را جمع می‌کرد گفت: زنان؟! بهشت برای زنان چگونه است؟ من برای‌اش توضیح دادم که همان‌طور که برای مردان در بهشت حوری است برای زنان هم غلمان است. مردان زیبا و خوش تخم. ناگهان رنگ حاج‌آقا سرخ شد و رگ غیرت‌اش ورم کرد که: پس اگر این‌جور باشد ما در آن دنیا قرمساق می‌شویم. من خندیدم و گفتم نه حاج‌آقا اگر زن مومنه‌یی داشته باشید که به بهشت بیاید در آن‌جا هم می‌توانید با او زنده‌گی کنید و فقط خودتان از او متمتع شوید. نفسی به راحتی کشید و به فکر فرو رفت. ساعتی هیچ نگفت و در بحر تفکر غوطه‌ور شد.. بعد از مدتی رو کرد به من و گفت: ولی خودمانیم همان قرمساق باشیم بهتر نیست؟"<br />
البته من برای دوستم توضیح دادم غلمان‌ها هم در خدمت مردان هستند و پسربچه‌های نوجوانی هستند که موی بر صورت و عورت‌شان نرویده ‌است! و به زنان فقط شوهران‌شان وعده داده شده است. حالا با خودم فکر می‌کردم دوستان اصلاح طلب اگر روزی روزگاری موفق شوند با کمک مجمع تشخیص مصلحت نظام و از روی مصلحت و برای دوام و بقای نظام به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان در دنیا به پیوندند حکما بعدا شروع می‌کنند به مبارزه برای پیوست به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان در آخرت! وگر خدای ناکرده در آن دنیا هم کارشان پیش برود آن‌وقت یک شبه تمام مومنان باغیرت تبدیل می‌شوند به "قرمساق!"<br />
<strong>۳- سه سال پیش در جمعه، ۶ شهریورماه ۱۳۸۳ | August 27, 2004</strong></p>

<p><strong><a href="http://www.shabah.info/archives/2004_08.php">● جمهوری اسلامی بدون ‌عاطفه </a></strong></p>

<p>خیلی حرف برای گفتن دارم اما بغضی تلخ راه برگلوی‌ام بسته است. می‌خواستم در مورد رای‌گیری اصل اول و دوم منشور کانون وب‌لاگ‌نویسان ایران بنویسم اما چهره‌ی معصوم عاطفه رجبی از جلوی دیده‌گان‌ام بیرون نمی‌رود. می‌خواستم در مورد انشعاب در حزب کمونیست کارگری بنویسم اما با خود می‌گویم تا چه بشود؟ تا کی باید سرگرم این پیوستن‌ها و گسستن‌ها باشیم و عاطفه‌های ۱۶ ساله با جرثقیل بر دار شوند؟ حتا می‌خواستم در مورد رضازاده و المپیک بنویسم اما نای نوشتن‌ام نیست.<br />
خبر اعدام عاطفه‌ رجبی دختر ۱۶ ساله‌یی که طبق شواهد محلی دچار اختلالات روانی هم بوده است چون داغ ننگی بر پیشانی نطامی است که سال‌هاست نه پیشانی که تمام وجودش از داغ ننگ انباشته شده است.<br />
مسایل حقوقی را شادی صدر عزیز در شرق نوشته است که قبلا به آن در لینک‌دونی لینک دادم مصاحبه با خانم زهرا ارزنى را هم در همان لینک‌دانی می‌توانید بخوانید. اما نکته‌ی مشکوک در این پروند اعدام ناگهانی و بدون سیر مراحل قانونی (حتا با این قانون بی‌قانون که در جمهوری اسلامی موجود است.) عاطفه است و تایید شهردار و فرماندار نکا و برخی دیگر از مسئولین این شهر آن را مشکوک‌تر می‌کند اینگونه مواقع فقط یک حدس است که منطقی به‌نظر می‌رسد قاضی و مسئولین شهر به دلیلی می‌خواسته‌اند از شر این پرونده خلاص بشوند! تا ماجرا بالا نگیرد و حقایقی روشن نشود. <br />
...<br />
<strong>۴- دو سال پیش در دوشنبه، ۷ شهریورماه ۱۳۸۴ | August 29, 2005</strong></p>

<p><strong><a href="http://www.shabah.info/archives/2005_08.php">● در ستایش تنهایی</a> </strong></p>

<p>تنها کسانی که تنهایی ژرف را تجربه کرده‌اند می‌توانند به عشق‌ پایدار دست یابند. عشق در هیاهوی هیچ بازار مکاره‌یی به هم نمی‌رسد. خرد تباهی عشق است و حساب‌گری چون آبی که از سرمای قطب سرچشمه می‌گیرد آتشین‌ترین عشق‌های استوایی را به خاکستر حقیر مصلحت‌اندیشی بدل می‌کند. رسوایی در ذات عشق است و حساب‌گری رسوایی را برنمی‌تابد. عشق در لحظه‌ی شکوه‌مند ناهوشیاری جرقه می‌زند و در اعتماد مطلق جریان می‌یابد و همه‌ی این‌ها به دست نمی‌آید مگر به معجزه‌ی تنهایی. هر زایشی از دل مرگی می‌روید و عشق، مرگ تنهایی است و تنهایی مرگ وابسته‌گی‌های بی‌شمار.<br />
می‌خواهم تنها‌ترین "تنها"‌ باشم تا عاشقانه‌ترین "عشق" در جان‌ام شعله‌ور شود. بیگانه با آن‌چه مرا از خود بیگانه می‌کند. بیگانه از تمامی "داشته"‌های‌ام و بی‌نیاز از تمام "نداشته"‌های‌ام. بیگانه با تمام بیگانه‌سازها، با "خدا" با "هستی" با "عقل اعلای حاکم برجهان" با هر مفهوم مجرد و مجازی با هر واقعیت حقیقی که مرا از من می‌ستاند تا "خود" را جایگزین "من" کند. بیگانه حتا با عشق، خودبسنده، از خود آغاز شوم و به خود ختم شوم تنهایی مطلق؛ چیزی شبیه مرگ چیزی که شبیه هیچ چیز نیست...<br />
نه! ریاکارانه خود فریبی می‌کنم! وقتی می‌گویم "می‌خواهم "این" شوم تا "آن" را به دست آورم" یعنی دارم حساب‌گری می‌کنم. اصلا وقتی "می‌نویسم" یعنی دارم از "تنهایی" می‌گریزم و به هیاهوی جمع پناه می‌آورم... پیشآپیش در هر کلامی که بر صفحه‌ی روبه‌روی‌ام نقش می‌بندد همهمه‌ی‌‌ تکذیب کننده‌گان و هلهله‌ی تایید کننده‌گان را می‌شنوم...<br />
آستان عشق و تنهایی رفیع‌تر از آن است که با لاف و گزاف‌های نمایش‌گرانه به کف آید. پس بر گورم سنگی سفید بی‌هیچ کلامی بگذارید تا ره‌گذران کنج‌کاو به هلهله و همهمه بگویند: "در این‌جا عاشقی خفته است که هراس از تنهایی هرگز مجال عاشق شدن‌اش را نداد."</p>

<p><br />
<strong>۵- یک سال پیش در شنبه، ۲۵ شهریورماه ۱۳۸۵ | September 16, 2006</strong></p>

<p><strong><a href="http://www.shabah.info/archives/2006_09.php">● خاموشی قناری‌ها</a></strong></p>

<p>توقیف روزنامه‌ی شرق بار دیگر و برای هزارمین بار نشان دادن وجود آزادی حتا به‌صورت کم‌سو در حکومت ایران توهم است توهمی که سر بسیاری را برباد داد. شرق که پدرخوانده‌ی قدرت‌مندی چون هاشمی رفسنجانی از آن حمایت می‌کرد و می‌کند نیز مجال نفس کشیدن پیدا نکرد و خرخره‌اش جویده شد.<br />
روزنامه شرق تنها روزنامه‌ای است که این روزها می‌خواندم این روزنامه آنفدر حرفه‌ای و مدرن بود که بشود چیزی در آن برای خواندن پیدا کرد و این چیز و چیزک را هم بستند!<br />
کانون وب‌لاگ‌نویسان ایران در مورد تعطیلی شرق و دو نشریه دیگر بیانیه‌ای صادر کرده است که توجه دوستان را به آن جلب می‌کنم. در این بیانیه به اجرای حکم شلاق روزنامه‌نگاری به نام مسعود باستانی نیز اعتراض شده است. شلاق زدن روزنامه‌نگاران ماهیت خشن و غیرانسانی احکام قضایی حکومت ایران را بیش از پیش نشان می‌دهد. قوانینی که سنگسار و اجرای وحشیانه‌ی حکم اعدام جزء لاینفک آن است.<br />
در مورد پن‌لاگ حتما لوگوی کنار صفحه توجه‌تان را جلب کرده است. طبق اطلاعیه شورای دبیران پن‌لاگ تمام اعضای پیوسته‌ی پن‌لاگ موظف شده‌اند یکی از دو لوگویی که من هر دوی‌اش را گذاشته‌ام در وب‌لاگ خود قرار دهند. اگر عضو پن‌لاگ هستید توصیه می‌کنم حتما این کار را انجام دهید و اگر عضو پن‌لاگ نیستید بروید عضو شوید. به هر حال، کم یا زیاد، پن‌لاگ نهادی برای دفاع از آزادی بیان است و ای کاش تمام وب‌لاگ‌نویسان عضو آن بودنند.<br />
این روزها در زمینه‌ی وب‌لاگ‌نویسی خیلی کم کار شده‌ام هنوز دل‌ام برای روزهای پرکاری‌ام تنگ می‌شود برای تمام دوستان باوفا که همیشه هستند حتا وقتی شبح نیست و دوستان بی‌وفایی که یارخوشی‌ها هستند و به وقت سختی روزگار غیب می‌شوند برای همه دل‌ام تنگ شده است اما برای چیزی که خیلی خیلی دل‌ام تنگ شده است آزادی ست... دل‌ام برای آن نوع آزادی تنگ شده است که بتوان برابری را در آن فریاد کرد.<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002768.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002768.php</guid>
<category>وب‌لاگستان</category>
<pubDate>Fri, 24 Aug 2007 15:33:27 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>هر دو نیمه ارتجاع</title>
<description><![CDATA[<p>دی‌شب بعد از مدت‌ها رفتم سینما. زوج جوانی که تازه ازدواج کرده‌اند آمدند و گفتند عمو شبح بیابریم سینما! منم گفتم باشه بریم. سینما پایتخت تازه بعد از شش ماه باز شده. خیلی به سروشکل سینما رسیدن و سیستم دالبی خوبی هم سوار کردن روش. دیدم سینما فیلم «نصف مال من نصف مال تو» که کاری کمدی و کودک‌نوجوانی است را پخش می‌کند. برای دیدن سینما و فیلمی که به هر حال با حضور شریفی‌نیا و آییش باید فیلم مفرحی می‌بودیم وارد سینما شدیم انصافا داخلش نیز چون بیرون‌اش کاملا بازسازی شده بود. سینمایی قابل قبول و در استانداردهای جهانی. فیلم که شروع شد فیلم بدی به‌نر نمی‌آمد فیلمی تا حدود خنک با کارگردانی ضعیف وحید نیک‌خواه‌آزاد اما جلوتر که رفت دیدم فاجعه است فیلمی به نهایت منحط و واپس‌گرا که می‌توان از آن به عنوان کودک‌آزاری یاد کرد. اگر فیلم برای کودکان یا به بهانه‌ی آن‌ها ساخته نشده بود میزان کثیف بودن‌اش به این اندازه نبود. اما فیلمی کثیف و ارتجاعی برای جا انداختن بی‌فرهنگی مرد دو زنه در بین بچه‌ها بود. فیلم نشان می‌داد چگونه دو دختر عاشق پدرشان هستند که دو زن دارد و زن‌ها هم نمی‌دانند و فقط بچه‌ها می‌دانند. نمی‌دانم چرا زنان به حضور این فیلم کثیف و کودک‌آزار اعتراض نمی‌کنند؟ من به هر کس می‌شناختم گفتم مراقب باشند بچه‌های‌شان را به تماشای این فیلم نبرند چون صددرصد اثر تخریبی بسیار بدی روی آن‌ها خواهد گذاشت. به هر حال وقتی فیلم برچسته‌ی علی سنتوری داریوش مهرجویی توقیف می‌شود باید آثار هرزه‌یی مانند «نصف مال من، نصف مال تو» با تبلیغاتی گسترده در سطح شهر به نمایش درآید و مبلغ ارتجاع و سنت‌های منسوخ شده‌یی مانند مرد چند زنه باشد.<br />
به هر حال این فیلم به شدت ضدزن است و من متاسف برای شقایق فراهانی که این فیلم را بازی کرده است از مریلا زارعی انتظاری بیش از این نداشتم. <br />
بعد از مدت‌ها که نوشتم باز متنی منفی و عصبانی از کار درآمد. اما یک پند اخلاقی گول ظاهر سینما را نخورید اگه می‌خواستید برید سینما حتما از یکی بپرسید چطور فیلمیه تا پول (حالا خوب شد مهمان بودم.) و وقت و اعصابتون نابود نشود.</p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002755.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002755.php</guid>
<category>سينما و تآتر</category>
<pubDate>Fri, 03 Aug 2007 09:39:35 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>سالی دیگر بی احمد شاملو</title>
<description><![CDATA[<p>ورق به ورق این دفتر خالی ورق خورد و امروز هفت سال شد که بی تو گذشت. وقتی رفتی فکر می‌کرد هفت روز هم دوام نیاورم اما روزگار گذشت و روزهایی بدتر از شب قطبی برما گذشت بی‌تو، بی‌عشق، بی مبارزه برای به‌تر زیستن... این آسمان فیروزه‌یی بی‌تو خورشیدی فروزان کم دارد و این باز کم است برای دنیای بدون تو، بدون عشق بدون مبارزه برای دنیایی بهتر، دنیایی انسانی...<br />
شاملو نیست اما مبارزه برای دنیای انسانی برقرار است پس زنده باد مبارزه برای آزادی برای برابری برای دنیایی انسانی و امروز حکم اعدام دو روزنامه‌نگار صادر شده است این سرزمین زندان و گورستان آزادی‌خواهان است اما نباید بگذاریم چنین بماند. <br />
عدنان حسن پور و عبدالواحد (هيوا) بوتيمار دو روزنامه‌نگار کرد به اعدام محکوم شده‌اند و جرم‌شان نوشتن است و بس. <a href="www.rsf-persan.org">خبرنگاران بدون مرز</a> طی بیانیه‌یی نسبت به این حکم اعتراض کرده‌اند امیدوارم در امروز که به نام شاملو ضرب شده است برای آزادی این روزنامه‌نگاران زیر تیغ تلاش کنیم. <br />
در این سرزمین که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد زیستن تنها وقتی معنا دارد که برای مبارزه با مرگ باشد پس زنده باشید و جلوی مرگ آزادی‌خواهان را بگیرید تا انسانیت زنده بماند.<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002753.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002753.php</guid>
<category>روزنگار</category>
<pubDate>Tue, 24 Jul 2007 19:46:53 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>کشکول شبحی</title>
<description><![CDATA[<p><strong>باز هم سنگ‌سار</strong><br />
وقتی به فیلم‌های قرون وسطایی یا گلادیاتوری نگاه می‌کنیم اولین حسی که به ما دست می‌دهد این است که داریم فیلم تماشا می‌کنیم و تصاویری اغراق شده را می‌بینیم و هرگز واقعیت چنین حشن نبوده است. اما راست‌اش را بخواهید سال‌های که به چشم دیدیم و از درون‌اش گذر کردیم هراس‌انگیزتر از هراس‌انگیزترین فیلم‌های تاریخی خشن است. شما باید همین سنگ‌سار را تصور کنید.  انسانی را تا کمر در خاک کنند و بعد با سنگ به جان‌اش بیفتند و به قتل برسانند و همه‌ی این کارها را در روز روشن و با حکم قاضی انجام دهند. این از آن باورنکردنی‌های است که حقیقت دارد. حقیقتی که نماد حکومت و مردمی منحط است. قهقرا و واپس‌گرایی در کنار ماهیت خشن زنده‌گی. فقر و بی‌عدالتی و شکاف طبقاتی انحطاط و بربریت به بار می‌آورد این بربریت گاه عریان مستقیم خود را در سنگ‌سار انسانی نشان می‌دهد و گاه پنهان می‌شود پشت لبخند ستاره‌گان هالیود.<br />
جعفر کیانی یکی از بیشمار قربانیان حکومتی سنگ شده و متحجر است که با سنگ انسان‌ها را زجرکش می‌کنند تا دل‌های سنگی‌شان به خدای موهوم‌شان تشرف پیدا کند.<br />
چیزی که این سنگسار را متمایز می‌کند این است که دیگر نمی‌توان انگ حمایت مردمی و نسبیت اخلاقی به آن بست. در این روستای دورافتاده هم هیچ‌کس حاضر نشده است در سنگسار شرکت کند. جالب است که قاضی قاتل خودش به همراه سه مامور با سنگ محکوم را کشته‌اند.<br />
<a href="http://www.meydaan.org/news.aspx?nid=436">ماجرا را در میدان زنان کامل نوشته است.</a><br />
<a href=" http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=283&cid=46">ديالوگهايي از يك سفر "سنگ"ين،آسيه اميني </a><br />
<a href="http://www.etemaad.com/Released/86-04-20/150.htm">سخنگوي قوه قضائيه در جمع خبرنگاران تشريح کرد پرونده دانشجويان هم ميهن وسنگسار </a><br />
<a href="http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-04-20/273.htm">پس از اجراي حکم سنگسار در تاکستان سخنگوي قوه قضائيه در گفت و گو با شرق اعلام کرد تابع شرع و قانون هستيم </a><br />
<a href="http://youtube.com/watch?v=KfL75uHS5r8">پاشو پاشو</a></p>

<p><strong>داستان شرقی.</strong><br />
روزنامه‌ی شرق ویژه‌نامه‌یی امروز منتشر کرد به نام داستان شرقی این ویژه‌نامه پر از داستان کوتاه و نقد مختصر داستان‌هاست و جنگ خوبی شده است. بعضی از داستان‌ها را داستان‌نویس‌های جوان نوشته‌اند اما پیش‌کسوت‌هایی مانند علی‌اشرف درویشیان و محمد محمدعلی هم در این جنگ داستان دارند. خواندن این داستان‌ها را به تمام علاقه‌مندان داستان کوتاه توصیه می‌کنم.<br />
<a href="http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-04-19">نمی‌دانم اینجا می‌تونید پیداش کنید یا نه.</a></p>

<p><strong>صیغه و شهرنوش پارسی‌‌پور</strong><br />
صیغه یا تن‌فروشی اسلامی این روزها در کنار انرژی هسته‌یی، بنزین کوپنی، برهنه‌گی تابستانی، اوباش‌زدایی مسائل مورد گفت‌وگوی این روزها را تشکیل می‌دهد. ظاهرا خانم پارسی‌پور هم در تایید صیغه حرفی زده‌اند و چون خانم پارسی‌پور از طرف جایی به عنوان بانوی برگزیده‌ی سال ۲۰۰۷ انتخاب شده‌اند این نظر ایشان نظری خاص تلقی شده است و بسی حرف و حدیث درست شده است که در <a href="http://www.shahrzadnews.org/">شهرزاد نیوز</a> آمده است.</p>

<p><em>نشد که بیشتر از این بشه!</em></p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002746.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002746.php</guid>
<category>حقوق انسانی</category>
<pubDate>Tue, 10 Jul 2007 21:27:53 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>روزنامه‌ی شرق: روبه‌روی مردم، پشت به پشت احمدی‌نژاد</title>
<description><![CDATA[<p>قتی آقای احمدی‌نژاد در مقابل چشمان حیرت‌زده اطلاح‌طلبان(خاتمی‌چی و هاشمی‌چی) به قدرت رسید بعضی از دوستان که از ضعف بینایی شدیدن در رنج هستند به‌جای دیدن واقعیتی که موجب شد اطلاح‌طلبان بعد از ۱۶ سال تسلط بر قوه مجریه و مقننه از قدرت پایین کشیده شوند و تمام کرسی‌های انتخابی از رئیس‌جمهوری تا مجلس و شورای شهر را از دست بدهند، نوک حمله‌ی‌شان را به سوی کسانی که حاضر نشدند در شوی انتخابات رژیم شرکت کنند را محکوم کردند. همان موقع گفتیم و نوشتیم که علت اصلی سقوط خاتمی‌چی‌ها این بود که مشاوران و سیاست‌های اقتصادی‌شان همان سیاست‌های هاشمی بود و هر دوی این سیاست‌ها بدون دیدن مشکلات لایه‌های پایین اقتصادی تزهایی می‌دهند که عمدتا مربوط به طبقه‌ی متوسط مرفع و طبقه‌ی مرفع جامعه است. امروز می‌بینید آقای احمدی‌نژاد هم دارد سیاست‌های اقتصادی که آقای هاشمی و آقای خاتمی می‌خواستند اجرا کنند اما توان و جرات‌اش را نداشتند اجرا می‌کند و اقتصاددانان و روزنامه‌چی‌های هوادار اصلاح‌طلبان نیز دارند برای‌اش هورا می‌کشند و این درحالی است که مردم به‌جان آمده پمپ‌بنزین آتش می‌زنند و به بانک‌ها و فروش‌گاه‌های دولتی یورش می‌برند.<br />
<a href="http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-04-07/sarmagh.htm">روزنامه‌ی شرق</a> که طیف طرف‌دار آقای هاشمی رفسنجانی آن را بیرون می‌آورند (و شناخت‌شان از مردم آن‌قدر بالاست که در زمان انتخابات در روزنامه‌ی آن‌لاین‌شان خبر از سونامی هاشمی دادند و تصور می‌کردند نامزد مورد حمایت‌شان با آرایی بالا انتخاب می‌شود اما صبح که سپیده‌ زد معلوم شد رقیب او آقای احمدی‌نژاد انتخاب شده است!) در <a href="http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-04-07/sarmagh.htm">سرمقاله‌ی دیروزش به قلم سعید لیلاز</a> به دفاع از دولت نهم پرداخته است و در خصوص اجرای طرح سهمیه‌بندی بنزین می‌نویسد:« باید با تمام قوا از به پیش بردن طرح دولت استقبال و پشتیبانی کنند و دلسوزانه در گوشزد کردن نقاط ضعف آن برای حل مساله بکوشند. عبور از این «بزرگ ترین گردنه اقتصادی» تاریخ جمهوری اسلامی ایران تنها پروژه دولت نهم نیست که ما بخواهیم با آن موافق باشیم یا مخالف. این پروژه «کشور جمهوری اسلامی ایران و ملت ایران» است و حتی اگر اکثریت یا اقلیتی از مردم ندانند یا نخواهند که بدانند، ما می دانیم که طرحی است بس بزرگ و سراپا سودمند به حال کشور و فرودست ترین اقشار مردم. » شاه‌کلید حرف لیلاز این جمله‌یی است که پر‌رنگ گرده‌ام:«<strong>حتی اگر اکثریت یا اقلیتی از مردم ندانند یا نخواهند که بدانند</strong>» اطلاح‌طلبانی که خود را طرف‌دار آزادی می‌دانند پای‌ اقتصاد که به میان می‌آید ناگهان چهره‌نشان می‌دهند و دیکتاتور می‌شود و دیگر نظر اکثریت مردم برای‌شان اهمیت ندارد. در این مقاله آقای لیلاز از دولت می‌خواهند که گامهای بعدی را هم بردارد و سیمان و برق و... را هم گران کند!<br />
این که بنزین یا هر کالای دیگری باید سهمیه‌بدی شود یا نه و با چه قیمتی عرضه شود یا هر مسئله‌ی دیگر تنها زمانی موضوعیت دارد که مردم خودشان نماینده‌گانی را در پروسه‌یی آزاد و در فضای که آزادی بیان وجود دارد انتخاب کنند و بعد در مطبوعات و رادیو و تله‌ویزیون آزاد روی این مسائل بحث شود و سرانجام نظری که منافع کل جامعه را در بردارد اتخاذ و اجرا شود. در حکومت‌های دیکتاتور هر درستی نادرست است چون نادرست‌ترین چیز همان دیکتاتوری است. تصمیمات درست فقط در فضایی آزاد به دست می‌آید. تمام بحث‌های اقتصادی در فضای دیکتاتوری پوچ و بی‌معنا ست آفتابه خرج لحیم است. توجه داشته باشید من دارم در چارچوب نظام‌سرمایه‌داری حرف می‌زنم بحث سوسیالیزم و کمونیسم که چیز دیگری است. بحث‌های اقتصادی از آدم اسمیت تا کینز از فرمول‌های اقتصاد خرد تا معادلات تفاضلی اقتصادسنجی در چارچوب نظام‌های دموکراتیک و آزاد به مفهوم سرمایه‌دارانه‌اش معنا دارد. این حرف در کشوری که دیکتاتوری و فساد حکومتی در آن بیداد می‌کند حرف مفتی است در خدمت دیکتاتورها. آقای لیلاز و سایر کارشناسان اقتصادی رفسنجانی و خاتمی و احمد‌نژاد(بعد از گرفتن قدرت) تمام تحلیل‌های‌شان از سفره‌ی مردم شروع می‌شود. جالب این‌جاست که همه‌ی آن‌ها صحبت از سوبسید دروغینی می‌کنند که به بنزین و چند کالای دیگر می‌دهند. روش محاسبه‌شان هم جالب است نرخ بنزین به دلار را حساب می‌کنند و ضرب‌در نرخ دلاری که خودشان تعیین می‌کنند می‌کنند و نتیجه می‌گیرند دارند سوبسید می‌دهد و کسی نیست از آن‌ها بپرسد مگر شما حقوق کارگران و کارمندان را به دلار می‌دهید که انتظار دارید آن‌ها بنزین را به دلار بخرند! شما به کارگران ماهی سه هزار دلار حقوق بدهید و بعد بنزین را لیتری هزار تومان بکنید! اما هیچ کدام از کارشناسان اقتصادی به این موضوع اشاره نمی‌کنند هرگز پای حقوق حقوق‌بگیران را به میان نمی‌کشند همیشه روی قیمت‌ها و هزینه‌ها انگشت می‌گذارند و می‌خواهند این مردم فقیر را فقیرتر کنند.<br />
خلاصه آن که مردم اگر پمپ‌بنزین آتش می‌زنند یا به یانک‌ها حمله می‌کنند و فروش‌گاه‌های دولتی را مورد هجوم قرار می‌دهند آن‌چنان که آقای لیلاز می‌فرمایند جاهل و ناآگاه نیستند آنان خشم و استیصال خود را به این بهانه بروز می‌دهند و روزی خواهد رسید که این خشم ابعادی غیرقابل کنترل به خود خواهد گرفت. اگر دل‌تان برای ایران و محیط‌زیست و ثروت ملی... می‌سوزد بدانید یک چیز را بیشتر نباید تبلیغ کنید فقط و فقط آزادی را و البته ما علاوه بر آن برابری را هم می‌خواهیم و افزون بر آن حکومت کارگری را هم طلب می‌کنیم اما اجالتا پیرامون شعار آزادی خواهی اکثریت عظیمی از مردم ایران قرار گرفته‌اند و آن‌سو نیز صف دیکتاتورهاست از شرق گرفته تا کیهان همه در همین حرف آقای لیلاز متحد هستند باید فلان و بهمان کرد چه کثریتی آن را قبول داشته باشند چه نداشته باشند. و من می‌گویم بدون آزادی هر قانونی بی‌قانونی است حتا قانونی که بخواهد "آزادی" را اهدا کند! که آزادی نیز در فرایندی آزاد بدست می‌آید نه در فضای دیکتاتوری. </p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002737.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002737.php</guid>
<category>سياسی</category>
<pubDate>Fri, 29 Jun 2007 22:29:15 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>به‌نام بنزین برای آزادی.</title>
<description><![CDATA[<p><img alt="benzindaratash.jpg" src="http://www.shabah.info/benzindaratash.jpg" width="567" height="385" /></p>

<p>دی‌شب ایران در شعله‌های آتش سوخت. آتشی که به بهانه‌ی سهمیه‌بندی بنزین شعله‌ور شد اما مستقیما حکومتی را نشانه گرفته است که فساد و تبه‌کاری تا مغز استخوان‌اش نفوذ کرده است. مردم دی‌شب تا صیح در خیابان‌ها بودند در تهران چندین پمپ‌بنزین به آتش کشیده شد و در رسالت  شعبی از بانک اقتصاد نوین ویران شد. بانک‌ها، نهادهای دولتی و پمپ‌بنزین‌ها نقاطی بودند که توسط مردم خشمگین و البته شاد و رقصان مورد حمله قرار گرفت. امروز شهر چهره‌ی عادی نداشت همه جا صحبت از دی‌شب بود و شورش مردمی همه با شادی از آن یاد می‌کردند. پمپ بنزین‌ها صف‌های طویل  کیلومتری دارد احتمالا از ساعتی دیگر دوباره موج اعتراضات شروع می‌شود. <br />
مردم با خود می‌گفتند مبارک باشد دیدیم دولتی که با شعار پول نفت را سرسفره‌های‌تان می‌آوریم سرکار آمد چگونه بنزین را به روی‌مان بست. خبر اعتراضات مردمی در شهرهای مختلف دهان به دهان نقل می‌شود امروز اس‌ام‌اس‌ها تقریبا از کار افتاده است تا جلوی موج خبررسانی را بگیرند اما دیگر روزگاری نیست که بشود جلوی انتشار اخبار را گرفت.<br />
 از سوی دیگران طبقه‌ی متوسط مرفه روزنامه‌خوان طرف‌دار اقتصاددانان حامی آقای رفسنجانی و اصلاح‌طلب‌ها که همیشه بحث‌های خود را از سرسفره‌ی مردم شروع می‌کنند باز شروع به نطق‌های برمن‌مگوزید کرده‌اند که بنزین باید گران شود که ما مردمی اشراف‌منش داریم و توقع مردم بالا رفته است... خزعبلانی از این دست قطار می‌کنند. تزهای اقتصادی‌شان را با درس‌های مدرسه‌یی و منحنی عرضه و تقاضا می‌توان پاسخ داد این‌ها فکر می‌کنند بازار ایران بازاری آدم اسمیتی است. چپاول و دیکتاتوری و ثروت‌اندزوی و فقر و ناداری را نمی‌بینند و دل خوش‌کرده‌اند به دروغ‌های از قبیل پرداخت میلیاردها دلار سوبسید به بنزین! با مزه است  مردم باید نفت‌شان را گران بفروشند و از درآمد این نفت نصیبی نبرند آن‌وقت همان نفت به خودشان هم گران فروخته شود! <br />
به هر حال اعتراض مردم فقط به گران‌شدن بنزین و سهمیه‌بندی آن نیست محملی گیر آورده‌اند تا اعتراضات خود را به حکومتی فاسد و دیکتاتور بیان کنند این آن چیزی هست که بعضی‌ها نمی‌خواهند ببیندد چون منافع طبقاتی‌شان چشم‌های‌شان را کور کرده است. <br />
اما وقتی مردم به خیابان‌ها می‌آید و حرکتی را آغاز می‌کنند بحث و گفت‌وگوی دامنه‌داری در جامعه شکل می‌گیرد حتا آنان که به آب‌باریکه‌های‌شان دل‌خوش کرده‌اند ته دل‌شان وقتی خبر این یورش‌های مردمی را می‌شوند شاد می‌شوند گیرم لب می‌گزند که وای شورش کور فاجعه است! بله فاجعه است برای آن‌ها که چیزی برای از دست‌دادن دارند هر تغییری فاجعه است اما برای آنان که چیزی برای از دست دادن ندارند هر فاجعه‌یی بهتر از این فجایع روزمره‌یی است که بر سرشان می‌آید. بالاتر از سیاهی رنگی نیست این شب تیره را با شعله‌های آتش خشم‌تان شعله‌ور کنید اما فراموش نکنید شورتان اگر با شعور طبقاتی‌تان هم‌راه نشود آزادی‌تان چون روز قطبی گاه زمستان بسیار کوتاه خواهد بود، به کوتاهی ۲۲ بهمن پنجاه هفت تا سی خرداد ۶۰ .<br />
به امید آن‌که این شعله‌ها یخ‌های زمستانی را آب کند و باران آزادی ببارد تا این شورزار یاس به جنگل امید تبدیل شود. <br />
<strong><a href="http://redfall.blogfa.com/">پاییز سرخ، گزارش تصویری مفصل </a></strong></p>]]></description>
<link>http://www.shabah.info/archives/002735.php</link>
<guid>http://www.shabah.info/archives/002735.php</guid>
<category>سياسی</category>
<pubDate>Wed, 27 Jun 2007 22:23:39 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>